عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
153
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
" وانگهى اين مست عشق اندر هواى شمس دين * رفته تبريز و شنيده رو ترا آنجا چه كار ؟ " « 1 » يا : " اى جان سخن كوتاه كن ، يا اين سخن در راه كن * در راه شاهنشاه كن ، در سوى تبريز صفا " « 2 » و يا : " وان شئت برهانا فسافر ببلده * يقال لها تبريز و هى مزار " « 3 » در دفتر ششم مثنوى كه آخرين دفتر مثنوى است ، داستانى بهعنوان : " داستان آن مرد كه وظيفهاى داشت از محتسب تبريز و وامها كرده بود بر اميد آن وظيفه . . . " « 4 » هست . اوصاف عاشقانهاى كه مولانا دربارهء آن محتسب و شهر تبريز آورده است ، همه از تبريزى بودن شمس و علاقهء وى به تبريز ناشى شده است . بر خلاف پندار صارى عبد الله شارح مثنوى ، مولانا به تبريز نرفته است « 5 » او چنان در غلبات شوق ديدار مستغرق بود كه مىخواست هرجا كه سراغى از شمس بيابد ، بدانجا سفر كند . خود گويد : " به غم فرونروم ، باز سوى يار روم * در آن بهشت و گلستان و سبزهزار روم نمىشكيبد ماهى ز آب من چه كنم ؟ * چو آب سجدهكنان سوى جويبار روم به عاقبت غم عشقم كشانكشان ببرد * همان به است كه اكنون به اختيار روم ز داد عشق بود كار و بار سلطانان * به عشق در نروم در كدام كار روم ؟ چو بر براق سعادت كنون سوار شدم * بسوى سنجق سلطان كاميار روم جهان عشق به زير لواى سلطانى است * چو از رعيت عشقم بدان ديار روم
--> ( 1 ) همان كتاب ، ج 2 ، ص 299 ( 2 ) همان كتاب ، ج 1 ، ص 19 ( 3 ) همان ، ج 5 ، ص 98 ( 4 ) مثنوى ، نيكلسون ، ششم ، 244 ( 5 ) جواهر بواهر مثنوى ، مطبعهء تصوير افكار ، 1287 ، ج 1 ، ص 43